وب سایت شخصی علی اصغر عنابستانی

داستان

pdf

کتاب فرماندار یا فرمانبردار

فرماندار یا فرمانبردار

مروری تجربی بر اصولِ مدیریّت جهادی

 « پیشگفتار »

روزِ سی­ ام اردیبهشت سالِ 1385 پس از کِش و قوسهای فراوان به عنوانِ اوّلین فرماندارِ بومی شهرستانِ سبزوار در سالنِ اجتماعاتِ فرمانداری این شهرستان ( سالنِ شهید فرودی ) معارفه شدم و کارم را آغاز کردم و روز 19 فروردین 88 پس از دو سال و 10 ماه و 19 روز فعّالیّت در همان سالن تودیع شدم . آمدن و رفتن سنّتِ گریزناپذیر الهی در دنیای فانی است . اینجانب در طولِ این حدودِ 1040 روز مدیریّت در فرمانداری سبزوار تلاش کردم سنّتهای گه­گاه غلطِ حاکم بر مدیریّتِ فعلی جامعه را بشکنم و تغییر دهم و ضمنِ حفظِ اصول ، در روشها تحوّل ایجاد کنم . تحوّل و نوآوری در روشها قطعاً نسخۀ نجات­بخش حَرَکتِ کُندِ جامعة ایرانی برای توسعة همه جانبه است و از همین رو بود که بر آن شدم بعضی از نکاتِ خاصّ که موجبِ تصمیم­گیریهای خاصّ شده است را به رشتة تحریر در آورم و با درآمیختن آنها با آنچه از اصولِ مدیریّت فرا گرفته­ام ، درسنامه­ای برای بهره­مندی دیگران و به ویژه مدیران ، در معرضِ استفادة آنها بگذارم . در ادامة این مطلب توجّه شما را به نکاتِ زیر جلب می­کنم :

  1. اصول مدیریتی که در این کتاب به آنها پرداخته ام علی رغم اینکه می تواند پشتوانه مستحکم منطقی و علمی داشته باشد اما همگی اصولی است که بر اساس تجربه شخصی به آنها رسیده ام و اثر رعایت آنها را در میدان عمل به خوبی لمس کرده ام و البته ناگفته پیداست که اصول مدیریت جهادی منحصر به آنچه آمده نیست و می توان اصول متعدد و مستحکم فراوان دیگری به آنها افزود.

 

  1. - در بیانِ تجربیاتِ واقعی تلاش کرده­ام خدای ناکرده ، توهین یا جسارتی به کسی روا نگردد و هر جا از هر کسی به آشکار نام برده­ام فقط در وصفِ خیر و خوبی او بوده است . با این حال چُنانچه احتمالاً ، ناخواسته - آشکارا یا به کنایه و تلویحاً ، در این نوشته­ها از کسی به نیکی یاد نشده از همگان پوزش می­طلبم .
  2. - چون هدف تاریخ­نگاری نبوده است توجّه چندانی به زمانِ دقیقِ وقوعِ جریانات نشده است و به همین خاطر اگر اشتباهِ تاریخی مشاهده گردید خودتان آن را اصلاح کنید !!

عنّابستانی

20/7/88

مقدّمه

در موضوعِ مدیریّت کتابهای فراوانی نوشته شده است و اضافه شدنِ یک کتاب به آنها که حرفِ تازه­ای نداشته باشد چندان مطلوب نیست و ضرورتی هم ندارد . آنچه می­تواند این کتاب را مفیدتر سازد ، به شکلی که ارزشِ چاپ داشته باشد ، این است که حرفِ تازه­ای داشته باشد و از زاویه­ای نو به تکنیکهای مدیّریت نگاه کند . در این کتاب در یک دورة مدیریتی قدم به قدم حَرَکت خواهیم کرد و برخی از این تکنیکها را با هم مرور می­کنیم .

من در 16 سالگی فرماندة پایگاهِ بسیجِ دانش­آموزی محلّه­مان بودم و در 18 سالگی فرماندۀ پایگاه بزرگسالان شدم . آن زمان در صورتم هنوز مويی دیده نمی­شد و بچّه­های فعّال ، مرا پدربزرگِ « بی­ریش و سبیل » پایگاه نام نهاده بودند . از آن روز تا امروز که 42 سال دارم در اکثرِ دورانِ زندگی مدیر بوده­ام و با این تجربة طولانی ، معتقدم همة اصولِ مدیریّت اکتسابی نیست . بعضی از آدمها ژنِ مدیریّت در وجودشان نهفته است و البتّه این مسئله رجحانی برای آنها به بار نمی­آورد . چرا که بالاخره هر آدمی توانايیهای خاصّ بالقوه­ای دارد که دیگران از آن محرومند امّا اینکه همة آدمها بتوانند این توانايی بالقوّه را بالفعل کنند جای شُبهه دارد . آدمهای موفّق کسانی هستند که می­توانند به موقع این توانايی را در وجودِ خویش کشف کنند و با تکنیکهای علمی آن را تقویت کنند . پس مدیریّت یک توانِ بالقوّه است که باید با فراگیری اصول و روشهای علمی و عملی و بهره­مندی از تجربیاتِ دیگران تبدیل به یک قوّت بالفعل و عملی گردد .

از سوی دیگر همة انسانها در زندگی روزمرة خود به نحوی در حالِ مدیریّت هستند . چون مدام در حالِ تصمیم­گیری هستند . یعنی هر کس با توجّه به توانايیهای ذهنی و فیزیکی خویش تصمیم می­گیرد و به نحوی موضوعی را تدبیر می­کند . پس مقولة مدیریّت منحصر به افرادِ خاصّ که سازمان يا شرکت یا تشکیلاتی را اداره می­کنند نمی­شود ، بلکه یک پدر در خانه ، یک مادر در راهبری فرزندان ، یک معلّم در کلاس ، یک دانش­آموز در تحصیل ، یک کارگر در محیطِ کار ، یک کشاورز در مزرعه و بالاخره هر کس در هر جايی که هست روزانه و مرتّب با تکنیکهای مدیریّت سر و کار دارد و آن کس که اصولِ مدیریّت را بهتر بداند و بهتر به کار ببندد و در نتیجه بهتر تصمیم بگیرد حتماً موفّق­تر خواهد بود .

چه می­خواهم بگویم ؟

می­خواهم بگویم :

  1. مدیریّت توانِ خاصّی است که در ژِن و نهادِ خیلی­ها به صورتِ ویژه وجود دارد .
  2. افرادِ موفّق کسانی هستند که این توان را در خود کشف و با به کارگیری اصولِ علمی آن را تقویت کنند .
  3. افرادِ بسیاری هستند که ژنِ مدیریّت ندارند امّا چون تکنیکها را خوب فرا گرفته­اند ، گلیمِ خود را به خوبی از آب بیرون می­کشند .
  4. همة­ افراد به اصولِ تکینکها و تجربیّاتِ مدیریّت در جهتِ ادامة زندگی بهتر ، نیاز دارند .

آمیختنِ تجربیّاتِ عملی یک دورة خاصّ مدیریّتی ، با اصولِ علمی مدیریّت کار ویژة این کتاب است . این دورة خاصّ مدیریّتی مربوط می­شود به حدودِ سه سال فرمانداری ویژة اینجانب در شهرستانِ سبزوار . 

حالا چرا این دوره انتخاب شده است ؟!

  1. جنسِ مدیریّت در فرمانداری ، مدیریّتِ راهبُردی است . نوعی حکومت است و نزدیک­ترین نوعِ مدیریّت به مفهومِ نزديك به ذهنِ عامّه است .
  2. فرماندار ؛ مسئولِ هماهنگی بین­بخشی همة عواملِ مؤثّر در حوزة شهرستان است و تسلّط کلّی او بر همة این عناصر بسیار مهمّ است .
  3. سطحِ فرمانداری متعادل است . نه خیلی پايین که نتوان عنوانِ مدیریّت بر آن نهاد و نه خیلی بالاست که از اختیاراتِ ویژة غیرقابل دسترسی یا حدّاقلّ به ظاهر  غیرقابل دسترسی دیگران برخوردار باشد .
  4. سبزوار شهرستانِ بزرگی است ، با همة مسائل ریز و درشتی که ممکن است در یک دورة مدیریّتی به وجود آید . سبزوارِ بزرگ در دوره­ای که موضوعِ این کتاب است ، یکی از بزرگ­ترین شهرستانهای کشور بوده و آن حوزه اکنون در قالبِ 5 شهرستان اداره می­شود لذا توجّه به مسائلِ آن ،تجربة ارزشمند و قابلِ توجّهی است .
  5. در دورانِ مختلف مدیریّتی بنده ، دورة خدمت در سبزوار ویژگیهای خاصّی دارد که شاید آنها را بتوان در لا به لای اوراقِ کتاب مشاهده نمود .
  6. دولتِ نهم بسیار پُر ارزش و پُر تحرّک کار خدمت­رسانی را شروع کرد و آنچه در طولِ آن دورة چهار ساله به وقوع پیوست ، شاید بی­نظیر باشد . توجّه به یک بُرِش منطقه­ای از تلاشی که در آن دوره انجام شد ، قطعاً می­تواند « مُشت نمونة خرواری » باشد .

دلایلِ متعدّدِ دیگری هم می­توان برای انتخابِ این مقطع بیان کرد که برای جلوگیری از طولانی شدنِ مقدّمه از آن می­گذرم . و این نکته را یادآوری می­کنم که در سطورِ آتی مبنای ما تجربه­نگاری است و نه تاریخ­نگاری .

اصلِ 1 : فقط برای خدا کار کن !

وقتی نیّتت خالص باشد و کار را برای او انجام دهی نتایج بسیاری نصیبت می­شود . معمولاً اطرافیانِ شما آن گونه که توقّع دارید قدرشناس نیستند و اگر کار را برای آنها انجام دهید خیلی زود سَرخورده خواهید شد . پس برای کسی کار کنید که مطمئن باشید آنگونه که انتظار دارید از شما تقدیر خواهد کرد و مُزدِ زحماتِ شما را خواهد داد .

بگذارید ببینیم اگر برای خدا کار نکنید برای چه چیزی و یا چه کسی کار خواهید کرد ؟

  • شاید برای خوشایند مقاماتِ بالادستی کار کنید که به پاداشِ بیشتری برسید یا پُستتان بهتر شود و یا حدّاکثر در این پُست مستدام بمانید !

مقاماتِ بالادستی که شما می­شناسید خودشان چقدر زیرپایشان محکم است ؟ چه تعداد مقاماتِ بالادستی را می­شناسید که از کارِ دیگران فقط برای صعودِ خودشان نردبان ساخته­اند ؟ چه معلوم که آن مقامِ بالادستی هم مثلِ شما برای رضایتِ بالادست خود کار کند و به شما توجّهی نکند ؟ و جدای از همة اینها به فرض که این مقامِ بالادستی قدرشناس باشد و شما را به آنچه می­خواهید برساند آیا آنچه می­گیرید با آنچه می­دهید ( عُمر گرانبها ، توان و نیروی لایزال انسانی و ... ) برابر است ؟!

« وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ . » ، ( يس ، 36 / ٦٨ ) قرآن مي­گويد : نيروي انساني زايل شدني است و در عمل هم آنچه قرآن مي­گويد رُخ مي­دهد .

  • شاید برای مردم کار کنید و رضایتِ مردم را سرلوحة کارتان قراردهید . خوب است امّا مردم راضی باشند که چه بشود ؟! اگر رضایتِ مردم مسیری برای رضایتِ خداوند باشد که مقصود حاصل است و گرنه رضایتِ مردم چه سودی دارد ؟ به شما آفرین خواهند گفت ؟ از شما ممنون خواهند شد ؟!  شما را بر صَدر خواهند نشاند ؟ فراموش نکن ! حافظة مردم نسبت به خدماتِ مسؤلان کوتاه مدّت است و زود فراموش خواهند کرد  چه افرادی را می­شناسی که مردم برایش هورا کشیده­اند و در اندک زمانی بر سرِ دار به تماشایش نشسته­اند ؟! رضایتِ مردم فقط زمانی ارزش حقیقی دارد که به قصدِ کسبِ رضایتِ خداوند باشد . خدمت به مردم به عنوانِ خدمت به بندگانِ خدا به همة هستی و نیستی دنیا می­ارزد و لاغیر ! به مردم خدمت می­کنیم امّا برای مردم خدمت نمی­کنیم .
  • شاید برای خودتان کار کنید . ( کسبِ منافعِ مادی ، شُهرت ، شهوت و ... ) دوست داشته باشید هدف را بگذارید کنار و مسیر را هدف قرار دهید و همینجا اُطراق کنید . این هم می­تواند شیوه­ای باشد ؛ امّا فراموش نکنید که ؛
  •  اولاً اغلبِ لذایذِ مادّی در جايی غیر از صندلیهای مدیریّت ،آسان­تر و سهل­تر  پیدا می­شود . مسیر را اشتباه نروید !
  •  ثانیاً اگر برای خدا کار کنید ، چون در دلهای مردم جای خواهید یافت ، به منافعِ مادّی هم خواهید رسید . یادتان باشد هر نفع و ضرری به دستِ خداست و بس . شما تنها کافی است خدا را راضی کنید . گُریز دیگری ندارید .

پس فقط و فقط برای خدا کار کنید .

اگر برای او کار کنید راهها برایتان باز خواهد شد ، مسیرها نمایان و هدایتهای الهی شامل حالتان می­شود . اعتمادِ مردم به شما بیشتر شده و در نتیجه از استحکام بیشتری برخوردار خواهید شد . مجبور نخواهید بود منافعِ مردم را بفروشید و مردم هم شما را دوست خواهند  داشت .

  • اگر برای خدا کار کنید شجاعانه تصمیم می­گیرید و از کسی غیر از خدا نمی­ترسید . لذا مدیرانِ بالادستی که به دنبالِ شایسته­ترینها می­گردند و گوهرشناسند شما را از دست نخواهند داد و اگر هم از دست دادند آنها لیاقتِ شما را نداشته­اند !!
  • راستی اگر برای خدا کار کنید عزّتتان روز به روز بیشتر می­شود و انسانهای عزّتمند بر صَدر می­نشینند و موردِ احترام خواهند بود چه در پُست باشند و چه نباشند .
  • اگر برای خدا کار کنید و یک قدم بردارید ، صد قدم جلو خواهید رفت ، شکّ نکنید ! عنایتِ خداوند چند برابر می­شود و شما را به جلو می­راند . اگر برای خدا کار کنید درها دروازه می­شوند و قفلها بدونِ هیچ کلیدی باز خواهند شد .
  • اگر برای خدا کار کنید انگیزشِ کارکُنان شما افزایش می­یابد و سرعتتان با همراهی آنها صد چندان می­شود .
  • اگر برای خدا کار کنید کارتان رنگ و بوی عبادت می­گیرد . لحظه لحظة عُمرتان بَدَل به  بندگی خدا می­شود و او  چقدر این بندة خالص و همیشگی را  دوست دارد .
  • اگر برای خدا کار کنید ... .

تجربة1 : پاک باش و خدمتگزار :

 

عملیّاتِ اجرايی یکی از صنایعِ بسیار بزرگِ سبزوار که با فروشِ سهام به مردم شروع شده بود ، هنگام پذیرشِ مسئولیّتِ من در آن شهر به دلیل کمبودِ نقدینگی متوقّف شده بود . جمعی از طرف شرکتِ مذکور به دیدنم آمدند . کاملاً ناامید بودند . گفتم : قطعاً کمکتان خواهم کرد و با حول و قوّة الهی مشکلتان مرتفع خواهد شد . یکی از حاضرین گفت : اگر وام فراهم کنید 2% از کُلّ آن را در اختیارتان خواهیم گذاشت که هر گونه صلاح بدانید هزینه کنید !!! و من از این سخن خشکم زد . ظاهراً در گذشته چُنین پیشنهادهايی به مدیران رایج بوده و ایشان هم طبقِ روالِ معمول چُنین به آسودگی سخن بر زبان جاری می­کرد ! با عصبانیّت گفتم : این چه حرفی است که می­زنید ؟! من 2% از وام را می­خواهم چکار ؟! شما چه فکر کرده­اید ؟! اگر خودتان اهل این حرفها هستید من سالم زندگی کرده­ام و چُنین وجوهی را به زندگی خودم راه نخواهم داد . با دستپاچگی گفت : برای امورِ مردم ، برای رفعِ محرومیّت و ...  گفتم : کشور حساب و کتاب دارد . برای امورِ مردم و برای رفعِ محرومیّت و برای هر هزینة دیگری که لازم باشد ، بر اساسِ اولویّتها اعتبار خواهند داد و بر اساسِ ضوابط هزینه خواهد شد . شما هم دفعة آخِر باشد چُنین پیشنهادهايی می­دهید ! هر چند مطمئن بودم آن عزیز برای این پیشنهاد نیّتِ خیر داشته امّا اصلِ طرحِ مسئله با هر نیّتی را نامناسب می­دانستم و برخوردِ من هم از این باب صورت گرفت . شنیدم وقتی جلسه را تَرک می­کردند به همدیگر می­گفته اند : که اگر هم قرار بود فرماندار کمکمان کند ، دیگر چُنین نخواهد شد امّا من بسیار بیش از آنچه فکرش را می­کردند کمکشان کردم . در همان مرحلة اوّل با دستور ویژه­ای که از رئیس­جمهور گرفتم از محلّ بُنگاههای زودبازده 20 میلیارد تومان وامِ کم بهره برایشان گرفتم .

آن کارخانه در زمانِ حضورِ خودم افتتاح شد و امروز از افتخاراتِ سبزوار است !

تجربه 2 - برای بازگويی اعتقاداتِ آسمانی هر فرصتی مناسب است :

ایّام محرّم بود و در یکی از روزها ، مدیرِ دفترم واردِ اتاق شد ، در حالی که به شدّت نگران بود . گفتم : چه شده ؟ گفت : شخصی عصبانی و البتّه با ظاهری متشخّص اصرار دارد شما را ببیند و هر کار کردم راضی نمی­شود مشکلش را به معاونان بگوید . گفتم : اجازه بدهید بیاید و حرفش را بزند . پیرمردی با ریشِ بُزی و کلاه شاپو و کت و شلوار اتو کشیده وارد شد و با عصبانیّت از همان جلوِ در حرفش را شروع کرد : آقا چرا به فکر مردم نیستید ؟ چرا نظم را برقرار نمی­کنید ؟ چرا اجازه می­دهید هر کس هر کاری دلش می­خواهد بکند ؟

گفتم : چه شده پدرجان ؟ گفت : اگر من پدر شما بودم اینگونه اذیّتم نمی­کردید . گفتم : بگويید چه خطايی کرده­ایم تا جُبران کنیم . گفت : سر چهارراه ، هیئتِ عزاداری امام حسین (ع) از مسجد بیرون آمده و خیابان را گرفته است من می­خواستم زنم را به دکتر ببرم ، پُشتِ ترافیک معطّل شدم . رفتم سازمانِ تبلیغات ، گفت : به امام جمعه مربوط است . رفتم پیش امام جمعه ، گفتند : به فرمانداری ربط دارد . می­خواهم بدانم جلوگیری از این مردم­آزاری به چه کسی ربط دارد ؟ خیلی غصّه خوردم که از عشق به امام حسین کم بهره بود . امّا چه می­شد کرد ؟! با آرامش و خونسردی گفتم : پدرجان من اگر جای شما بودم به جای اینکه همه ادارات شهر را  زیر پا بگذارم ، از خیابانِ دیگری خودم را به دکتر می­رساندم !! چشمانش خیره شد و هیچ نگفت از جای بلند شد و راه افتاد . قبل از خروج گفتم : ضمناً اگر همانوقتی که پُشتِ سر هیئتِ امام حسین معطّل بودی ، توسّلی به آقا می­کردی بعید می­دانم ردّت می­کرد و مریضت را شفا نمی­داد ! خارج شد و هیچ نگفت . به مسئولِ آن هیئت زنگ زدم و تذکر دادم که وقتی صدای اذان نباید مزاحم مردم باشد به طریق اولی هیات عزادرای نباید برای مردم مزاحمت ایجاد کند و موظفشان کردم ملاحظة ترافیک و مردم را بیشتر داشته باشد .

تجربه 3 : اعتقاداتت را با هیچ صندلی عوض نکن !

حدودِ 2 ماه تا انتخاباتِ هشتمین دورة مجلسِ شورای اسلامی زمان باقی بود . از اردوگاهِ اصولگرایان دودِ سفید بر مي­خاست و همه بر وحدتِ نظر تکیه می­کردند . رئیس­جمهور به ساختارِ وحدتِ اصولگرايی تَن داده بود یا بهتر است بنویسم خودش مُبدع آن شده بود . گروه 5+6 ( جبهة متّحدِ اصولگرایان ) از همین رو شکل گرفت . برای بچّه­هايی که  حولِ محورِ عدالتخواهی ناب و گفتمانِ ویژه و خالصِ انقلابِ اسلامی گِرد آمده بودند ، پذیرشِ این وحدت سخت بود و باید خوب توجیه می­شدند . همایشی در مشهد ترتیب دادیم و فعّالین همفکر از همة استان را جمع کردیم تا چرايی و چگونگی وحدت را تشریح کنیم و بر لزومِ آن تأکید نمايیم . یکی از نمایندگانِ وقتِ مجلس که می­دانست در این فرآیندِ وحدت ، برای امثالِ او جایگاهی نخواهد بود به شدّت موضع گرفت و به هیاهو پرداخت که : « ملّت چه نشسته­اید یک فرماندار و مسئولِ برگزاری بی­طرفانة انتخابات در رَوندِ آن دخالت می­کند و بی­طرفی­اش موردِ سؤال است ؟! » با رسانه­ها مصاحبه کرد و تذکّری در صحنِ مجلس به وزیرِ وقتِ کشور داد و تهدید به استیضاح و ... . استاندارِ وقت که در این مواقع قدری محافظه­کار بود ، حساب بُرد و توبیخ­نامه­ای برای من نوشت و مصاحبه کرد و اعلام نمود با فرماندارِ خاطی برخورد خواهد کرد ! در سبزوار بودم که از ماجرا مطّلع شدم . بدیهی است که اینجانب به هیچ عنوانِ نظريّاتِ شخصی و حزبی خودم را در انتخابات دخالت نمی­دادم امّا اینکه به عنوانِ یک فعّال سیاسی با هیاهو نتوانم مسیرِ اعتقادی­ام را دنبال کنم و در دولتی که خودم در ایجادِ آن نقش داشته­ام به جهتِ حَرَکت در مسیرِ آرمانهای همان دولت توبیخ شوم ، پذیرفتنی نبود . با استاندار تماسّ گرفتم و با عصبانیّت تمام به توبیخی­اش اعتراض کردم و گفتم : من برای احیای گفتمانِ انقلابِ اسلامی سنگِ این دولت را به سینه زده­ام و برایش بها پرداخت کرده­ام ، برای بازگشتِ انقلاب به مسیرِ درست و مسیرِ آرمانهای واقعی آن سیلی خورده­ام و ایستاده­ام .  اصولاً اگر فرمانداری را پذیرفته­ام برای حَرَکت در همین مسیر بوده است . حالا اگر قرار باشد با هیاهو و جنجالِ یک منفعت­طلب که نانِ دین می­خورد و بر مسیرِ غیردین حَرَکت می­کند ، نتوانم در مسیرِ آرمانهایم حَرَکت کنم ، همین حالا این صندلی حکومت را رها می­کنم و به مشهد بر می­گردم امّا بدان که اگر برگردم آبرويی برای شما و او که فضاسازی کرده است ، نخواهم گذاشت . و تأکید کردم که صندلی فرمانداری برای من هیچ ارزشی ندارد و برخاستن از روی آن به قدرِ آبِ دهانِ بیرون انداختنی ، راحت و آسان است .

استاندار سعی کرد آرامم کند و تأکید کرد که توبیخی را برای دلخوشی نماینده و وزیر نوشته ! و هیچ­جا ثبت نشده و در پرونده هم نگهداری نخواهد شد . قول داد که نسخة دیگری از آن نباشد و همه را جمع کند و البتّه با اینکه می­دانستم این حرفها توجیه است امّا قبول کردم و عکس­العمل تُندی نشان ندادم . آن نماینده در فرآیندِ وحدت هیچ جایگاهی نداشت و در انتخابات یازدهم شد .  وزیر مربوط هم بلافاصله بعد از جدايی از دولت تبدیل به مخالفِ دولت شد و تا می­توانست و می­تواند علیه دولتی که به وی جایگاهِ وزارت داده بود ، در پُستِ جدید فعّالیّت کرد « والعاقبة للمتّقین » .

تجربه4 : برای خدا کار کنی خسته نمی­شوی !

در دهة فجر 1387 ملّتِ ایران سی­امین سالگردِ پیروزی انقلابِ شکوهمند خود را جشن می­گرفت و تقریباً 3/1 نفر این ملّت ، انقلاب را به چشمِ خویش ندیده بودند . در سی­امین سالگردِ این انفجارِ نور باید روشنايی آن را همه به خوبی می­دیدند . مقرّر شد در سراسرِ کشور به هدفِ نشان دادنِ بخشی از دستاوردهای انقلاب ، نمایشگاهی تحتِ عنوانِ « سیمرغ » برگزار گردد . موضوع از نظرِ من بسیار پُر اهمّیّت بود . ستادِ ویژه­ای تشکیل شد . محلّی برای نمایشگاه تدارک دیدیم . « پارکِ شهربازی » و زیربنای نمایشگاه با سازه­ای زیبا آماده شد . اداراتِ دولتی ، نهادها و حتّی بخشِ خصوصی به همکاری فراخوانده شدند . نمایشگاهی که ایجاد شد بی­نظیر بود . روحیّة امید و خودباوری خاصّی را به بازدیدکنندگان تزریق می­کرد . یادم هست حضرتِ آیت­الله خزعلی با وجودِ کهولتِ سنّ قریبِ 2 ساعت تمام را به بازدید از این نمایشگاه اختصاص داده و بسیار خوشحال و خوشوقت شده بود . بهترین نمایشگاهِ خراسانِ رضوی در سبزوار ایجاد شده بود و در حالی که با وجودِ ابلاغِ قانونی در بسیاری از شهرها هیچ نمایشگاهی برگزار نشد ، به گواهی همة بازدیدکنندگان ، سیمرغِ سبزوار از آنچه در مرکزِ استان « مشهد » برگزار شده بود ، هم درخشان­تر می­نمود . استاندارِ وقت امّا با وجودِ اصرارِ زیادِ من به افتتاحیّه و اختتامیّه و بازدید نیامد و معاونِ برنامه­ریزی­اش را برای افتتاح و معاونِ سیاسی­اش را برای اختتامیّه فرستاد و ایشان هم البتّه حَرَکتِ بزرگ انجام شده را تحسین کردند . بچّه­ها قدری از بی­مِهری استاندار دلخور بودند امّا هدف را به آنها تذکّر دادم و یادآوری کردم که اگر نیّت خدايی است همین که او می­بیند و راضی است کفایت می­کند .

تجربه 5 : از موضعِ تهمت فرار کن !

جلسه­ای در موسسة باقرالعلوم سبزوار برگزار شد ، برای تجلیل از جانبازان و ایثارگران . من سخنرانِ جلسه بودم . در ضرورتِ گسترشِ روحیة رزمندگی و فرهنگِ ایثار و شهادت ، در زمانِ حاضر سخنرانی کردم . در خصوصِ پاکدستی و فداکاری و از خودگذشتگی ، گفتم . از جلسه که فارغ شدم دقایقِ بسیاری را در حلقة رزمندگان و جانبازان گذراندم و به دردِ دلهای آنها گوش دادم و بعضاً دستورهايي صادر می­کردم . آرام آرام در همین فضا تا جلوِ دربِ حسینیّه رسیدیم و در حالی که هنوز اطرافِ مرا عزیزانِ ایثارگر پُر کرده بودند ، در کمالِ ناباوری شخصی که متأسّفانه چندان خوشنام نبود ، به من نزدیک شد و کادويی زیبا را به طرفم دراز کرد : حاج آقا با کمالِ احترام تقدیم می­کنم . برای لحظه­ای مات شدم و متعجّب . پرسیدم : این چیست ؟ گفت : هدیه است . مطمئنّ شدم که توطئه­ای در کار است و آبرویم  را هدف گرفته­اند . گفتم : من از کسی هدیه قبول نمی­کنم . او اصرار کرد که فقط به خاطرِ توجّه ویژه­تان به ایثارگران از صمیمِ قلب و از طرفِ آنها تقدیم می­کنم . اگر آن را نمی­گرفتم نوعی بی­ادبی محسوب می­شد و اگر می­گرفتم و معلوم نمی­شد چه چیزی در درونِ آن جعبة خاصّ و بسیار زیباست ، ابهاماتِ زیادی به وجود می­آمد . آن را گرفتم و به سرعت شروع به بازکردنش نمودم . گفت : حالا دیر نمی­شود  بعداً باز کنید . گفتم : نه می­خواهم همینجا باز کنم تا من و این عزیزان ببینیم که چه کادويی گرفته­ام ! جالب بود که بعد از باز شدنِ کاغذِ کادو ، شیشة عطرِ درونِ کارتُن چون واژگون شده بود ، به زمین افتاد و شکست و عطرِ آن در همة فضا پیچید و من خندان و شادان گفتم : خوب شد از بوی این عطرِ شما ، همة این ایثارگرانِ عزیز استفاده کردند !!

اصلِ 2 : مردم را فراموش نکن !

مدیرِ خوب باید ارتباطاتش را تا سطحِ آحادِ جامعه توسعه دهد . فرقی نمی­کند شما در چه سطحی مدیریّت می­کنید و در چه حوزه­ای عمل می­نمايید ؟ محصولِ شما هر چه باشد ، کالا یا خدمات ، باید توسّطِ مردم مصرف شود . پس باید بدانید که مردم چه می­خواهند ؟ چه توقعی از شما دارند ؟ اشکالاتِ شما را در چه می­دانند ؟ و از چه پنجره­ای به شما می­نگرند ؟ اینها با أخذِ گزارش و اعزامِ بازرس و ناظر و ... به دست نمی­آید . ممکن است همه اینها نمايی از ذهنیّاتِ مردم را با تلفیق با ذهنِ خودشان به شما منتقل کنند . شما باید بتوانید با مردم از نزدیک و بدونِ واسطه حرف بزنید ، و سخنانشان را بشنوید تا درست تصمیم بگیرید . پس به دنبال راهکارهای مختلفِ ارتباط با مردم باشید . خودتان را در یک سری راهکار مشخّص گرفتار و محدود نکنید ، که ممکن است آنها هم به سمت و سوی خاصّی هدایت شوند ! از چمبرۀ رسوماتِ رایج خارج شوید  و برای هر روز برنامه­ای جدید برای ارتباط با مردم داشته باشید .

علاوه بر ارتباط با مردم ، تواضع در مقابلِ آنها ضرورتِ توفیق است . چُنان باش که آنها احساس کنند با یکی از خودشان رو به رو شده­اند . راحت باش تا راحت باشند . اگر مردم با شما راحت باشند ، می­توانند حرفشان را به شما بزنند و شما به مقصودتان از ارتباط با مردم برسید . پس اگر در فرآیندِ ارتباط به گونه­ای رفتار کردی که فقط جسمت با مردم بود و مردم از حضورت احساسِ سختی کردند ، عملاً با مردم نیستی . مردم باید تواضع و فروتنی را در وجودت احساس کنند ، تا به طرفت بیایند . کنارت بنشینند و دردِ دلشان را بگویند . باید چُنان رفتار کنی که بتوانند برای مشکلشان یقه­ات را بچسبند و نگرانِ عواقبِ آن نباشند . البتّه این بدین معنا نیست که حریمِ میانِ حاکم و مردم برداشته شود امّا بدان معناست که در عینِ حفظِ حرمتِ حاکم ، مردم در سخن با او نباید دچارِ لکنتِ کلام گردند . با آنها خوشرو باش و بخند . سختیهای حکومت از آن توست و نباید به هر بهانه­ای مردم را که خود ، سختیهای زیادی دارند در آن شریک کُنی . تلاش کن مردم در راحتی و آسودگیها با تو شریک باشند و تو سختیها را برای راحت و امنیّت مردم به جان بخر . اینگونه خواهد بود که مردم می­شوند ولیّ نعمت . شنیده­ای در ادارات به مردم می­گویند : « اربابِ رجوع » و لابُد می­دانی که کارمند ، « مستخدم » است پس مردم را ارباب بدان و خودت را مستخدم ایشان قرار ده .

تجربة 1 : از مردم برای مردم در میانِ مردم

ارتباط با متنِ مردم یکی از اولویّتهای یک مدیر تحوّل­گراست . اگر می­خواهی به روز باشی و در فضای مدیریّت کانالیزه نشوی ، باید ترتیبی بدهی که از مردم جدا نشوی و حرفشان را مستقیم و نه با واسطه بشنوی . با الهام از طرحی که گویا در ابتدای دولت نهم بچّه­های یزد ریخته بودند و البتّه گویا در آنجا چندان اجرايی نشده بود ، طرحی ریخته شد که دوستانِ جوانِ اینجانب در حوزة مشاورانِ جوان ، مسئولِ اجرای آن شدند . بر این اساس برای هر هفته یک مسجد در سطحِ شهر در نظر گرفته می­شد . فرمهايی تهیّه شده بود که در طولِ هفته بینِ نمازگزاران توزیع می­شد . مردم مسائل و مشکلاتِ گوناگونِ خویش اعمّ از عمومی و شخصی را در آن مي­نوشتند . گروهِ مشاورانِ جوان فرمها را بر اساسِ نوعِ تقاضاها دسته­بندی کرده و دستگاههای مربوط را به جلسة آن مسجد دعوت می­کردند . هر هفته روزهای پنج شنبه به اتّفاق همة مسئولانِ شهر که مردم در خصوصِ حوزة مسئولیّتِ آنها مسائلی را طرح کرده بودند ، در آن مسجد حاضر می­شدیم و با مردم از نزدیک همکلام می­شدیم . مدیران پاسخ می­دادند و روشِ حلّ مشکلات را بررسی می­کردند . و اینجانب نیز مدیریّت می­کردم که وعده­ها عملی باشند و یا بعداً عملی شوند . هر چند این برنامه به صورتِ مرتب و هفتگی اجرا نمی­شد امّا هر وقت اجرا می­شد اثراتِ بسیار خوبی داشت . بسیاری از مدیران به دلیل همین جلسات پیشاپیش مشکلاتِ مردم در آن محلّه را حلّ می­کردند . یا لااقلّ ترتیب حلّ آنها را می­دادند .

تجربه 2 : دِه­گَردشی ، ساز و کاری برای همدلی با مردم

وقتی با صلابت و هر چند تکیده تن و تکیه به عصا در آستانة دربِ مسجد کوچک و سردِ روستا[1] ایستاد ، همة مردمی که دور تا دور مسجد نشسته بودند ، با نگرانی نگاهش کردند . گفت : آقای فرماندار ... و دهیارِ روستا کلامش را بُرید : آقای فرماندار آمده­اند مسائلِ روستا را بررسی کنند . خواهش می­کنم اجازه بده ایشان کارشان را بکنند و ما هم همة مسائل را به نیابت از شما و مردم خواهیم گفت امّا از صلابتش چیزی کم نشد و ادامه داد : اجازه بده آقای دهیار ! من باید حرفم را بزنم . رئیسِ شورا آمد جلو سخنش را بگیرد که گفتم : اجازه بدهید پیرمرد حرفش را بزند . دهیار آرام در کنارِ گوشم توضیح داد که : ایشان به شدّت با نظامِ جمهوری اسلامی مخالف است و در طولِ سالهای بعد از انقلاب همچُنان بر مخالفتِ خود پای­فشرده و همیشه بدترین اهانتها را به نظام و مسئولانِ آن روا داشته و احتمال می­داد که امروز هم می­خواهد به من اهانت کند . با وجودِ اين ، خواستم که حرفش را بزند و او گفت : آمدم بگویم که نمی­دانم کیستی و چه کار می­خواهی برای  سیه­روزی مردمِ این روستا انجام دهی امّا همین­قدر که در این سرمای سخت و راهِ خراب و این وقتِ صبح آمده­ای قدمت روی چشم ! من هفتاد سال عُمر دارم و هنوز ندیده­ام فرمانداری قدمش را به خاکِ این روستا بگذارد . پس همین که آمده­ای خوش آمدی ! ... این را که گفت جمعیّت صلوات فرستاد و صرفِ نظر از اینکه قبل از من فرمانداری آنجا آمده بود یا نیامده بود ، همین که دل مردم را شاد کرده بودم ، شاد بودم . روزی که از سبزوار رفتم خدا را شکر می­کردم که در طولِ کمتر از سه سال ، تمامِ 400 روستای دارای سکنة سبزوار را حدّاقلّ 2 بار از نزدیک بازدیدکرده بودم .

تجربه 3 : ملاقات با دقّت !

برنامة ملاقاتِ عمومی با مردم از جمله اموری است که به نظرِ حقیر هر مدیری باید به آن مقیّد باشد تا از بطنِ جامعه غافل نشود . سعی می­کردم در جلساتِ ملاقاتِ عمومی بعضاً مدیرانِ دستگاههايی که بیشتر با مردم سر و کار داشتند حضور داشته باشند تا مشکلاتِ مردم همانجا و توسّطِ ادارة مربوط حلّ شود . بودند کسانی که  تلاش می­کردند از جلساتِ ملاقاتِ عمومی سوءِ استفاده کنند و به نوعی مشتریهای دايمی ما بودند امّا دقّت­نظرِ ویژة اینجانب و دفترِ روابطِ عمومی ، سبب شد که مراجعاتِ مکرّر به مرور محدود و یا حذف شود . یکی از روزهای ملاقاتِ عمومی ، افرادی آمدند که از وضعیّتِ زندگی خویش به نحوی گِله­مند بودند . واقعاً دلم سوخت و برای یکی دو نفرشان دستورهايي دادم . روابط عمومی موظّف شد شخصاً از منزلِ یکی بازدید و برای یک موردِ دیگر هم دستور دادم اُجاق­گازی خریداری و به منزلِ پیرزنی بُرده و تحویل داده شود . عصرِ همان روز متصدّی روابطِ عمومی به اتاقم آمد و از کشفِ جالبی خبر داد . ایشان 5 نفر از ملاقات­کننده­های امروز را در یک منزل و کنارِ هم یافته بود . مادر و دختر و عروس ! جالب است که هر کدام از آنها یک قصّة کاملاً متفاوت و قابلِ باور از زندگی خودشان گفته بودند آن هم به شکلی که دلِ آدم کباب می­شد !!! و اگر بازدید نمی­شد اصولاً این کَشفها صورت نمی­گرفت . با اطّلاع از احتمالِ اینگونه سوءِ استفاده­ها محسّناتِ ملاقات با مردم اینقدر زیاد بود که تا آخِر کار آن را ادامه دادم هر چند برای کمکهای بلاعوض دقّت و حسّاسیّتِ بیشتری به خرج می­دادم .

تجربه 4 : مردم بهترینهای دنیا هستند .

برای بازدید به روستاهای بخشِ روداب رفته بودم . محرومیّت خیلی زیاد است . خشکسالیها باعث شده است که حتّی آبِ آشامیدنی هم با مشکل به مردم برسد . چندین روستا را با تانکر آبرسانی می­کنیم . وسطِ روستا مردم دور و بَرَم جمع شدند و هر کس مشکلی را مطرح می­کرد . پیرمردی خمیده امّا با اٌبهّت نزدیک شد . دستانش را به سختی به یقة من رساند و با هر دو دستش محکم یقه­ام را چسبید . بعضی خواستند مانعش شوند امّا اجازه ندادم . به پیرمرد تعرّضی کنند . گفتم : بگذارید راحت باشد . چند بار یقه­ام را تکان داد و گفت : آقای فرماندار ؛ ما از شما هیچ نمی­خواهیم فقط آب می­خواهیم و نان ! این خواستة زیادی است ؟!

تکان خوردم . همة بدنم را لَرزه­ای شدید فرا گرفت . چندین سال از انقلاب گذشته بود و در تمامِ سالها شعارمان خدمت به محرومان بود و امروز یکی در این نزدیکی فقط « آب و نان » می­خواهد و ما هنوز در تأمینِ همین حدّاقلِّ لازم برای ادامة حیات عاجزیم . پیشانی­اش را بوسیدم . اشکم سرازیر شد . گفتم : اصلاً خواستة زیادی نیست من شرمنده هستم که سقفِ خواستة شما که ولیّ نعمتِ انقلابید کفِ خواستة هر انسانی برای زندگی است !

تجربه 5 : مردم امین­ترین و صادق­ترین مشاورانند !

شماره تلفنِ 138 از جمله مسیرهای ارتباطِ مستقیمِ اینجانب و مردم بود . چند خطِّ تلفن خریداری کردم که با یک نرم­افزار ساده به این شماره متّصل می­شد . هر کس می­توانست تماسّ بگیرد و هر چه می­خواهد بگوید . عُمدتاً پیغام­های این شماره را خودم گوش می­کردم . وقتی تماسّها بیشتر شد ، فرمی درست کردیم که دفتر بعد از شنیدنِ پیامها مطالب را در آن یادداشت می­کرد و به رؤیتِ من می­رسید . فرصتِ بسیار خوبی ایجاد شده بود . گاهی ، تماسّهايی گرفته می­شد که زندگی افراد را زیر و رو می­کرد . در پیامی که گذاشته بودم و با صدای خودم بود ، اطمینان داده بودم که پیامها را خودم خواهم شنید و لذا مردم با خیالِ راحت حرفشان را می­زدند . گلایه از رؤسای ادارات و حتّی معاونینِ اینجانب و همکارانِ فرمانداری و ... در تماسّها پیدا می­شد . در تبلیغاتِ میدانی که برای این مسیر ارتباطی مستقیم تدارک دیده بودند از این شعر استفاده شده بود :

هیـــــچ آدابـی و تـرتیبـی مجـو

هر چه می­خواهد دلِ تنگت بگو

 

بارها گوشی تلفن را برداشتم و بدونِ واسطه با شمارة پیام­دهنده­ها ، تماسّ گرفتم و از حالشان جویا شدم و یا در صورتِ نیاز موضوعی را توضیح دادم . به کرّات شاهدِ دگرگونی حالِ افراد بودم ، چرا که هیچ فکر نمی­کردند فرماندار شخصاَ تماسّ بگیرد و توضیح دهد .

تجربیاتِ بسیار خوبی از ارتباطِ نزدیک و مستقیم با مردم کسب کردم . اطّلاعاتِ بسیار ویژه­ای از حوزة مسئولیّتم به دست می­آوردم که شاید به هیچ طریقی امکانِ به دست آوردنِ آنها نبود . همین تجربة گرانقیمت باعث شد که تصمیم بگیرم هرجايی که توفیقِ خدمت دست می­دهد راهی برای ارتباطِ مستقیم و بدونِ واسطه با آحادِ افرادِ جامعه ایجاد کنم .

اصلِ 3 : مواظبِ غرورت باش ! تو را به زمین می­زند .

اوّل خودت را بساز ، خودسازی وظیفة اوّل بشر است و به تبعِ وظیفه ، اوّل کسی که ظاهراً می­خواهد تعدادی از ابناي بشر را به سَمتی هدایت کند . پس دايم به خود تذکّر بده و تلنگر بزن . مبادا غافل شوی که غفلت دردِ بی­درمان انسانها در دنیای مادّی است . اگر خودت را رها کردی و رفتی به سراغ دیگران ، بدان که دیگران هم تو را رها می­کنند . آن وقت از همه­چیز و همه­کس جا مانده­ای ! « آیینه شو جمال پَری طلعتان طلب » . کسی مغرور می­شود که ، از خودش غافل باشد . از خدا غفلت کند ، از آخِرت غفلت کند ، از مرگ غفلت کند ، از گذرِ عُمر غفلت کند ، از بی­اعتباری دنیا و صاحبِ آن غفلت کند ، از شَیطان غفلت کند و از دشمن غفلت کند . اگر غفلت کردی ، به خودت متّکی می­شوی و خیال می­کنی که حتماً کاره­ای هستی و همین خیالِ باطل ، شروعِ سقوطِ انسان به مرزهای منیّت و نیستی و خودپرستی است !

پس اگر کاری انجام دهی در اصل توسّط خدا انجام می­گیرد . توفیقش از اوست . عنایتش از اوست . وسیله و اسبابش از اوست و تو فقط واسطه­ای ! سعی کن هر چه خیر انجام می­دهی اندک بشماری و خیرِ اندکِ دیگران را بسیار ببینی تا از شرِّ غرورِ نا به جا در اَمان بمانی . گمان مبَر از شرِّ شیطان در امانی ، چون حُکمِ ریاست گرفته­ای !

بدان که آدمها هر چه بالاتر روند ، بیشتر در کمینِ شَیطان خواهند بود . شنیده­ام یکی از عواملِ استحکام پایه­های دینِ هر کسی ، تضرّع و خشوع با مردم است . پس این دورة مدیریّت را فرصتی برای خدمت بدان و خودت را در مسیرِ خدمت ، فدا کن . گمان مبَر کسی هستی که در واقع هیچ نیستی . همه­کس هستی اگر در مقابلِ خدا هیچ باشی ! حتّی در نگاهِ مردم هم ، وقتی کسی می­شوی که خضوع کنی . خدا آدمِ خاضع را در نگاهِ مردم بالا می­برد . هیبتِ مدیریّت به برخوردِ ناشایست و تحقیر و توهین دیگران نیست . اگر هیبت می­خواهی ، رفتارت را با معنویّت آغشته­ساز ، مردمی باش ، متواضع باش و عادلانه رفتار کن ،آن وقت تو در نزدِ مردم بزرگ­ترینی و در نزدِ خدا بهترین !

تجربة 1 : گوسفند یا فرماندار ؟!

نهضتِ سوادآموزی سلسله جشنهای پاکسازی بیسوادی را در مراکزِ دهستانها برگزار می­کرد تا هم روحیه­ای به همکارانِ خودش تزریق کرده باشد و هم فضايی برای تبلیغ وانگیزه­ای برای بازماندگان از سواد ایجاد کند . در یکی از جشنها که در روستایی از روستاهای بخشِ جُوِیْن برگزار شده بود من سخنران بودم . مراسم را در میدانِ وسطِ روستا و زیرِ سایة درختان و کنارِ مظهرِ قنات تدارک دیده بودند . از همه روستاهای دهستان ، شوراها و دهیاران دعوت بودند و البتّه عُمدة میهمانانِ جلسه را زنانِ همان روستا تشکیل می­دادند . در حینِ سخنرانی من ، گلّة اَحشامِ روستا از بیابان برگشت و از میدانِ روستا به مسیرهای مختلف پراکنده شد . تقریباً همة زنانِ حاضر در جلسه بلافاصله و به آرامی جلسه را تَرک کردند تا به گوسفندان برسند و احیاناً قبل از برّه­ها آنها را بدوشند . جلسه تقریباً خالی شد ! هیچ­کس ملاحظة فرمانداری که در حالِ سخنرانی بود را نکرد . درسِ عبرت ویژه­ای برای من شد و از همان تریبون این درس را اعلام کردم . گفتم : این ماجرا به من فهماند که خیلی به خودم ننازم و به فرمانداریم غَرّه نشوم . این جایگاه آنقدر هم برای مردم اهمّیّت ندارد . اینها اگر در مقامِ انتخابِ فرماندار و گوسفندانشان قرار بگیرند بی­تردید گوسفندانشان را انتخاب می­کنند و حتّی بالاتر از این ، اگر در مقامِ انتخابِ فرماندار و یک ظرفِ شیر قرار بگیرند ، دومی را انتخاب خواهند کرد . پس بدان که فرمانداریّت فقط وقتی ارزش داردکه به اندازة یک ظرفِ شیر به مردم سود برسانی و خدمت کنی و الّا ... .

تجربه 2 : فرماندار یا فرمانبردار

عنّابستان ؛ روستای کوچکی است و اراضی اطرافِ آن هم بسیار کم است و گُنجایش جمعیّتِ نان­خورش اندک . به همین خاطر چندین برابرِ جمعیّتِ ساکن در این روستای کوچک عنّابستانی­هايی هستند که مهاجرت کرده و در سایرِ نقاطِ کشور زندگی می­کنند . اینکه از این روستای کوچک کسی پیدا شود و فرماندارِ شهرستانِ بزرگ و کُهن سبزوار شود ، برای اهالی روستا مایة مباهات بود . هر چند این بنده ، حقیر بودم و کوچک . به خاطر همین افتخار بود که جشنی تدارک دیده بودند و اهالی روستاهای اطراف را دعوت کرده بودند و عدّه­ای هم از مشهد و تهران و ... آمده بودند تا به افتخارِ این حقیر مراسمی به پا کنند . مسجدِ کوچک روستا مملو از جمعیّت بود و نیم­ساعتی را در شرحِ وظیفة کارگزار نظامِ جمهوری اسلامی و ضرورتِ نگاه عادلانه به همة مردم سخن گفتم . وقتی به نحوی خوشحال بودم و در پوست نمی­گنجیدم ، نکته­ای از پیرزنی شنیده شد که مرا تکان داد . در قسمتِ خانم­ها یکی از پیرزنهای روستا که مایل بود همسرم را ببیند از دیگران پرسیده بود : خانم فرمانبردار که می­گن همینه ؟! گفته بودند : فرماندار مادر ... فرماندار ! و او دوباره گفته بود : فرمانبردار دیگه فرمانبردار ... !! و من یقین کردم که این به ظاهر اشتباهِ کلامی پیرزنِ روستايی ، پیام درستي است برای من . پذیرشِ این مسئولیّت یعنی فرمانبرداری از خداوند در جهتِ خدمت به مردم . یعنی فرمانبرداری از مردم در راستای برآورده کردنِ خواسته­های مشروع­شان برای رضای خداوندِ عَزّ و جَلّ .

فرمانداری ؛ فرمانبرداری است ، هم فرمانبرداری از خدا و هم فرمانبرداری از مردم ، اگر خوب فهمیده شود .

تجربه 3 : اگر هنر داری سیاست را رها کن !

مراسمی در دانشگاهِ سبزوار برگزار گردید که میهمانِ ویژه­ای داشت . داوود رشیدی بازیگرِ پیشکسوتِ تلویزیون و سینمای ایران . ایشان آمده بود تا در تجلیل از هنرمندانِ سبزوار شرکت کند . اینجانب هم در آن مراسم به عنوانِ فرماندارِ شهرستان سخنرانی کردم . هنگامِ تنفّسِ مراسم ، جمعیّتِ زیادی برای دید و بازدید و گرفتنِ امضا گِرداگردِ آقای رشیدی را گرفته بودند . دانشجویان و هنرمندان و حاضران در جلسه چُنان ازدحام کرده بودند که ایشان فرصتِ بلند شدن از روی صندلی را هم پیدا نکردند و به اجبار من هم کنارِ ایشان نشسته بودم . مشتاقانِ هنر بدونِ توجّه به بنده که فرماندارِ شهرشان بودم از سر و کولِ من بالا می­رفتند و حتّی ظاهراً کسی پایش را هم ناغافل بر دوشِ من گذاشت تا به داوود رشیدی برسد . در آن کشاکشِ جمعیّت و وقتی به شکلی عجیب تحتِ فشار بودم ، تنها چیزی که به آن فکر می­کردم مقایسة ارزشِ هنر و سیاست و حکومت بود . به عینه می­دیدم که هنرمند چگونه در دلها جای دارد و حکومت و حُکمرانی در مقایسه با آن ارزشی ندارد و در این میان سیاست به معنای مصطلحِ آن نیز  ظاهراً در مقابل هنر هیچ ارزشی ندارد .هرچند آن حرکت دانشجویان نیز به نوعی هیجانات آنی و زودگذر ارزیابی میشود که ممکن است به بی احترامی به هنرمند یا اطرافیان منجر شود و باید برای کنترل این گونه هیجانات هم تدبیری شود،اماوجود آن در مقام مقایسه برتری هنر بر سیاست را آشکار میکند .

اصلِ 4 : فرصتِ خدمت را مغتنم بدار ـ گِره­ها را باز کن !

دورة خدمت بسیار کوتاه است و فرصت اندک ، اگر هنرمند باشی باید در این دورة کوتاه چُنان مؤثّر باشی که تا سالها و بلکه همیشة تاریخ یادت را گرامی دارند ، نمونه­هایش را حتماً زیاد دیده­ای ! افرادی که سالها قبل در یک گوشه­ای از این جهانِ بزرگ خدمتی کرده­اند و جاودان شده­اند . شما چرا نباید یکی از آنها باشی ؟ چه خیابانها که با وجودِ دهها بار تغییرِ نام در تابلو ، به نام همان انسان خدمتگزاری است که مردم می­خواهند ؟ و چه میدانها و محلّه­ها و ... نیز همچُنین ؟ پس فرصتی که برایت ایجاد شده را قدر بدان و از آن به بهترین شکل استفاده کُن . بارها دیده­ام که بعضیها گویا رسالتِ خود در مدیریّت را ایجاد یک پیچ ، یک گِره و یا یک مشکل مخصوص به خودشان می­دانند . انگار فقط اینگونه می­توانند ثابت کنند که هستند ! شما جزءِ این گروه نباش . نه تنها گِرهی نینداز که گِره­گُشا باش و حلّال مشکلاتِ مردم .

چو وا نمی­کنی گِرهی ، خـود گِره نبـاش

ابرو گُشاده باش چو دستت گُشاده نیست

 

خوب چشمانت را باز کُن تا گِره­های کوچک و بزرگ را در مسیرِ زندگی مردم ببینی و بازشان کُنی ، ننشین که بیایند و از مشکلی برایت گِله کنند . بلکه سازمان و سیستمت را به دیدنِ مشکلاتِ مردم عادت بده ، مواظب باش دچارِ روزمرّگي­ها نشوی و همه چیز برایت عادی و پیشِ پا افتاده نشود که نتوانی بشنوی و ببینی . هر روز صبح یک فرصتِ جدید است برای حلِّ یک مشکلِ تازه . پس حتماً باید بتوانی راهِ حلّ جدیدی بیابی و مسئلة امروزت را امروز حلّ کنی . اینگونه باش تا از رو به رو شدن با مشکلاتِ مردم شاد شوی و نه دلگیر . آنها را نعمتهای خدا بدان که به سَمتِ شما سرازیر شده­اند . راستی مگر حلِّ مشکل و گِره­گُشايی برای خداوند کار سختی است ؟! قطعاً « نه » . او شما را شایسته دیده که کارِ خودش را به شما سپرده است . در حلِّ مشکلِ مردم شما به نمایندگی از خدا عمل می­کنی . وظیفة خ