وب سایت شخصی علی اصغر عنابستانی

داستان

Notice: Undefined variable: fieldWhere in /home/anabestani/domains/anabestani.com/public_html/include/dbConnectorClass.php on line 164 Notice: Undefined variable: shart in /home/anabestani/domains/anabestani.com/public_html/include/dbConnectorClass.php on line 176
pdf

نه اين. نه اون

بسمه تعالي
داستان كوتاه :
نه اين. نه اون
حياط بزرگ و زيباييه .وسط حياط يك باغچه بسيار بزرگ و زيبا و پرگل و درخت تعبيه شده .وسط اين باغچه يك حوض گرد و بزرگ قرار داره كه ماهيهاي سفيد و سياه و قرمز توي آب زلال اون خودنمايي مي كنند. از همه جالبتر و تماشايي تر يك سكوي كوچك يك نفره در وسط حوضه كه هر انساني آرزو ميكنه روي اون سكوي سنگي وسط آب و زير سايه درختان و در معرض بوي خوش گلهاي زيبا دراز بكشه و اگه اغراق نباشه مزه شيرين بهشت رو بچشه . اين سكو با يك پل كوچك از روي حوض به باغچه متصل ميشه و از باغچه هم به صحن حياط . كمي اونطرفتر چند تا قفس زيبا به درختان آويزون شده كه توي اونها چند بلبل و قناري آوازه خون بيچاره زندوني شدند و چنان غرق در آوازند كه گويا هيچ وقت آزاد نبودند تا براش دل بسوزونند .
از توي ساختمان كه زياد هم كوچك نيست يك پيرمرد با يك فرش كوچك و دو متكا خارج ميشه و يه راست مي ره به طرف سكو و فرش رو پهن ميكنه روي اون و متكاها رو ميچينه دورش بعد يه پير زن شاد و سرزنده كه اگه موهاي سفيدش از زير چارقدش معلوم نبود شايد با تازه عروسها اشتباه گرفته ميشد با يك سيني شريت سرد از اتاق خارج ميشه و ميره طرف سكو ....
پيرمرد و پيرزن زير سايه درختا وسط آب زلال حوض و در شميم بوي خوش گلها و آواز قشنگ بلبلا شاد و خندون شانه به شانه هم نشسته اند و شربت سرد را آرام سر ميكشن..و...
*******************
هوا گرم بود و توي كوچه هاي گرم و پهن و پردرخت محله بالا شهر صداي بوق ماشينها فضا رو پر كرده بود .گويا به همه چيز اعتراض داشت . به ساختمانهاي سر به فلك كشيده كه بيشترشون از دستمايه ديگرون ساخته شده بود و به خيابونهاي شيكي كه در مقابل كوچه پس كوچه هاي چند محله اونطرفتر ساخته شده بود . توي اين محله و كنار خيابون پيرزني درد كشيده و دنيا ديده كه چروكهاي درشت صورتش از سختيهاي چندين و چند ساله زندگيش خبر ميداد دست شوهر پير و فرسوده خودش رو گرفته بود و حيران و سرگردان مانده بود كه كجا بايد برود ؟...
پيرمرد كه قد خميده اش زبان حال رنج چندين ساله اش بود قباي پاره و فرسوده اش را روي سر كشيد و توي اون هواي گرم زير سايه درختچه كوچك كنار پياده رو نشست .پيرزن كه ديگه حوصله اش سر آمده بو.د سر شوهرش داد كشيد كة: چرا نشستي ؟.... پاشو بايد يك جايي پيدا كنيم ..... كنار خيابون كه نميشه زندگي كرد ؟! و حالا اين پيرمرد بود كه فرصت داشت جوش بياره و جواب بده : آخه كجا بريم زن؟..ما كه جايي رو نداريم هر جا بريم بازم بايد جنازمون رو از كنار خيابون جمع كنند ...
در كلامش چنان دردي نهفته بود كه دل هر شنونده سنگ دلي كباب ميشد و پيرزن اشكهاش جاري شد و مثل اينكه از همه نااميد شده باشه جز يك نفر دستهاشو به طرف آسمون بلند كرد و از عمق وجود دعا كرد كه :(خدايا يا مارو بكش يا از اين وضعيت خلاصمون كن )
*******************
وقتي از جبهه برگشتم چسبيدم به كار قبليم .حالا روي داربست طبقه سوم ساختماني نشسته بودم و در حالي كه پاهام از روي تخته داربست آويزون بود و دسته ماله كف دستم رو ميفشرد مشغول سفيد كردن زير بالكنهاي نماي يك ساختمان بودم . داشتم نماي ساختماني رو يا گچ سفيد ميكردم كه شايد با سياهي قلب صاحبخانه بالا رفته بود . اونجا يكي از اون محله هاي تازه ساخت بود كه فقط پولدارهايي كه تا ما مشغول جنگ بوديم جيبشون رو پر كرده بودند توش جا داشتند و نه هيچ كس ديگه .
من گچمال ساختمان بودم و علي رغم ميل باطني به علت بي آبي و بي زميني روستا رو رها كرده بودم و بعد از مدتي عملگي در شهر حالا اوستا بودم . صبح تا شب ماله كار را روي ديوارها ميكشم تا بلكه بتونم از زير اونها چند لقمه نون براي زن و بچه ام بكشم بيرو ن.
بعد از ظهر گرمي بود و از جايي كه من نشسته بودم به حياط بغلي كاملا مسلط بودم و از اونجا بود كه زندگي خوش و شيرين اون پيرمرد و پيرزن رو ديدم و افسوس خوردم كه زندگي اينها رو نگاه كن زندگي ما رو ببين !...توي همين فكرها بودم كه ناله پيرزن فقير و درد كشيده از حاشيه پياده رو خيابون نگاه من رو به اونطرف كشوند. وقتي هر دو صحنه رو كنار هم و با فاصله چند متر ديدم و مقابسه كردم دستهامو به درگاه خدا بلند كردم كه :(خدايا شكرت كه ما نه اينيم و نه اون )
والسلام
عنابستاني.آذر ماه 1368