وب سایت شخصی علی اصغر عنابستانی

داستان

Notice: Undefined variable: fieldWhere in /home/anabestani/domains/anabestani.com/public_html/include/dbConnectorClass.php on line 164 Notice: Undefined variable: shart in /home/anabestani/domains/anabestani.com/public_html/include/dbConnectorClass.php on line 176
pdf

داستان:شبی که با همه شبها فرق داشت*

از شما چه پنهان فدوی هم مثل اکثر خلایق عالم پدر داشتم و از بخت همیشه برگشته حقیربود که به تبعیت از عده قلیلی که به شهرها مهاجرت کرده اند مهاجر شده بودم و پدر هفتاد ساله ام را در روستا گذاشته بودم تا کشاورزی از رونق نیفتد و به اجبار مجبور بودم هر سال هرسال.تند وتند خدمتش برسم تا او نیز احساس دلتنگی نکند! یکی از همین سالها که به دست بوس پدر مشرف شده بودم و پس از صرف یک چای گرم آتشی که مرا یاد روزهای جوانی انداخت و چیزی نمانده بود حالم به هم بخورد.قصد برگشتن داشتم که پدر اصرار کرد بمانم و من هم به خاطر او کلی از معاملاتم را عقب انداختم و یک چای دیگر را به خودم خوراندم و پس از آن نمی دانم با چه جراتی پیشانی پدر را بوسیدم و راه افتادم 0 از روستا تا کنار جاده چند کیلومتری راه بود که یورتمه آمدم (البته خودم )0سر جاده که رسیدم آفتاب لعنتی بدعنقی کرد و رفت پشت کوه و داشت غروب میکرد 0 ماشینها تند وتند رد می شدند و من هم تند و تند داد و قال میکردم که نگاه دارند اما گوش هیچکدام بدهکار نبود که نبود 0آمدم از حقه های مخصوص به خودم استفاده کنم و یک اسکناس لای پدال اولین ماشین بگذارم که متوجه شدم کیف پولم همراهم نیست !یعنی یا آن را انداخته بودم یا خودش افتاده بود یا پدرم از حقه های مخصوص خودش سوار کرده بود ! حالا ماه هم بد عنقی میکرد و هنوز در نیامده بود 0هوا تاریک شده بود و من نه جرات برگشتن به ده را از جاده خاکی داشتم و نه راه شهر هموار بود که بروم .در این گیر و دار چراغ یک کامیون از دور خودنمایی کرد و من ناامیدانه دست تکان دادم اما کامیون از کنارم گذشت و رفت . نگاهش میکردم و اول و آخر راننده را فهش میدادم که متوجه شدم کمی دورتر ماشین را کنار کشید و نگه داشت خوشحال و شاد خودم رو به ماشین رساندم تا دررا باز کردم راننده مثل جن زده ها هرچه دستش بود انداخت کف ماشین و چسبید به در! سلامم را نصفه نیمه خوردم (راستش حسابی گرسنه بودم )بیچاره راننده که آمده بود خودش رو بسازه با چنین بلای ناگهانی روبرو شده بود . با کلی التماس و لابه راضیش کردم و راه افتادیم .تا مشهد کلی با هم یار غار شده بودیم .چند کیلومتری مانده بود به شهر که فکر کرایه حسابی عذابم میداد!به اول شهر که رسیدیم و پای راننده پدال ترمز را فشار داد انگار به قلب من لگد می زد! دستم رو فرو کرم تو جیبم ( انگار میخوام کرایه بدم) ازمن اصرار بود و ازاوانکار! راستش وقتی دیدم قصد کرایه گرفتن نداره حسابی مصر شده بودم که هر طور شده باید کرایه اش رو بدم ! او که رفت من ماندم ویلون و سیلون کنار خیابون!ازاینجا تا خونه ما کلی راه بود پیاده تا صبح طول می کشید و من اصلا حال پیاده روی نداشتم و داشتم نقشه می کشیدم که چه جوری باید تاصبح گوشه خیابون بخوابم (مثل سالهای اولی که اومده بودم شهر)که یک موتور سیلکت.....(نمی تونم درستش رو بگم فارسیم زیاد خوب نیست ) کنارم ترمز کشید و من هم بی معطلی پریدم بالاو تشکری کردم 0 -:در خدمتیم آقا ما وظیفه داریم شما رو برسونیم و گفت کجا میری؟ گفتم : .... گفت : چقدری میدی؟!عرق روی تنم یخ بست و مو به تنم سبخ شد وهاج و واج گفتم :مگه پولم میگیری؟!..عصبانی پاش و رو ترمز گذاشت که : هری آقا....فکر کردی دیوونم نصف شب وسیله نازنینم رو بندازم زیر پای شما ؟!ماهم کاسبیم آقا !....تندی پیاده شدم و هیچ نگفتم به هر حال مارو کلی به مقصد نزدیکتر کرده بود !چند تادیگه از این کاسبها گیرم میومد میرسیدم خونه! تازه راه افتادم که یک پاترول کمیته (حالا بهش میگن نیروی انتظامی )کنارم متوقف شد 0 یواش یواش به همه جور کاسبی عادت میکردم ! یکی پیاده شد و خیلی مودب پرسید :آقا دنبال چی میگردی نصف شبی مثل سگ تو خیابون پرسه میزنی! تا اومدم جمع و جور بشم بفهمم قضیه چیه که طرف به لکنت افتاد و کلی معذرت خواست که منو با یکی دیگه عوضی گرفته! تا دو تا خیابون مونده به خونه منو رسوندند و رفتند سراغ ادامه کارشون 0 چند دقیقه بعد یکی دیگه از همون موتور سوارهای کاسب جلو پام ترمز کردو من هم سوار شدم !قدمی هم غنیمت بود . نه حرفی زدم و نه تشکر کردم که مبادا صحبت کرایه به میان بیاد و مجبور بشم بقیه راه رو پیاده برم !برای اینکه زمینه رو برای کرایه ندادن آماده کنم گفتم :آقا شما هر شب چقدر کار میکنید؟!...گفت :خیلی ممنون اکبر آقا.....بابا ای ول ....حالا کار ما به جایی کشیده که با موتور کاسبی کنیم ؟ بابادست خوش ... شما دیگه چرا؟!.... همسایه مان بود ! شب کار بود و از کار خانه به خانه بر میگشت !جلو در حیاط پیاده شدم و او رفت .و من که کیفم رو گم کرده بودم کلید هم نداشتم و هرچه در زدم در باز نشد !همانجا جلو در حیاط کتم را زیر سرم گذاشتم و خوابیدم !به هرحال جلو حیاط خودم از جاهای دیگه بهنر بود ! والسلام عنابستانی27/9/1370
*توضيح اينكه هفته گذشته اولين جشنواره طنز استان خراسان به همت محفل طنزپردازان سوگخند سبزوار برگزار شد و من براي دلگرمي و احترام به برگزار كنندگان اين داستان قديمي را ارائه كردم و نمي دانم به خاطر جايگاهم بود يا چيز ديگر كه اين داستان را هم به عنوان آثار برگزيده انتخاب كرده بودند