وب سایت شخصی علی اصغر عنابستانی

داستان

pdf

داستان : فرار

نه نمیشه باید فرار کرد ! من چه جوری اینجا صبر کنم؟ اوه ...چه بادی ؟! لعنت به این باد!داره منو از جا میکنه! دستام یخ کرده.خدایا برگردم پادگان بهتره؟!اینجا از سرما میمیرم !...نه اونجا هم منو میکشن! اصلا مادرم چی ؟به خاطر او باید فرار کنم ! پس کو این سیم خاردارای لعنتی که بچه ها میگفتند ؟نکنه این دور و برا دژبان باشه ؟نه بچه ها میگفتند دژبانها با آدم راه میان !ببینن هم چیری نمیگن! اصلا بزار بگن من باید فرار کنم . ای کاش وسایلم رو هم بر میداشتم ...نه بیشتر مزاحم بود . خدایا من باید تا کی وسط این کانال جلو برم ؟پاهام دیگه بی حس شده .این پادگان هم خیلی بزرگ بوده ها!چراغ ماشین ...یا حضرت ابو الفضل !دستم به دامنت !بخوابم بهتره .یا امام رضای غریب !دارم میام جای تو!منو ناامید نکنی ها. مثل اینکه رد شد.غلط نکنم گشتی بود .چقدر چفت و بند داره این پادگان ! مثل اینکه سیم خاردارا دارن پیدا میشن.اونجاست. الهی شکر! حالا دیگه می تونم فرار کنم می تونم برم پیش مادرم پیش خواهرم . اونا تنهان ! نون اور میخوان!من باید برم پیششون .گور پدر خدمت! کارت پایان خدمت میخوام چیکار ؟!به درک!... مادرم داره میمیره!چند روز مرخصی هم ندادن نامردا...های دلم تنگه... دلم تنگه... دلم تنگ...اوخ!...سیم خاردار...لعنتی تمام بدنم سوخت !جلو چشمات رو نگاه کن پسر!. حالا چه جوری باید ازاین سیم خاردارا رد شم؟!اینو از بچه ها نپرسیده بودم ! اگه بقیه ردشدند لابد یک راهی هست ! حتما از روش رد میشن .ااا....هه ...پاهام گیرکرد ! لا اله ..... حالا جداهم نمبشه لا مصب! گور پدر شلوار! پاره شد که شد!میخوام چیکارشون کنم؟ از همین سیم خاردارا برم اونطرف میندازمشون تو سطل آشغال ! نمیشه رفت . دستام کرخت شده نمی تونم سیمارو نگه دارم . چطوره از زیرش برم ..آه...تمام بدنم تیکه تیکه شد! پیرهنم هم که پاره شد ! ولش کن ...آخیش در اومدم .خدایاشکر! نجات پیدا کردم! فرار کردم! مادر من اومدم !...از جاده که رد شم دیگه پیدام نمیکنن. وای دژبانه! لعنت به این شانس ! باید بدوم ....آخ .......کمک... کمک... بابا... بابا.... تو چت شده بابا؟!... همه از ماشین پرت شدیم بیرون!وقتی ماشین چپ کنه کی توش میمونه ؟! نه بابا...تو نباید بمیری!... پس من چی؟ خواهرم چی؟ مادرم چی ؟.... تو نباید مارو تنها بذاری ؟!!!!........بابا..... ****************************** مادر که بر تخت فرزند رسید جوانک سرباز هذیان میگفت !چند روز بود که مرتب هذیان میگفت ! از همان شبی که موقع فرار در جلو پادگان با اتومبیلی تصادف کرده بود! مادر میگفت صحنه تصادف اتوبوس پدرش را نمی تواند از یاد ببرد ! مادر چندین شب متمادی تنهای تنها روی سر عزیز دردانه اش بیدار نشت و پرستاری کرد . دکترها گفته بودند اگر خوب پرستاری شود نخواهد مرد! اما هیچگاه نمیتوانست به پادگان برگردد و قدم آهسته بردارد.این را هم دکترها گفته بودند! والسلام. عنابستانی. 8/11/1370