وب سایت شخصی علی اصغر عنابستانی

داستان

Notice: Undefined variable: fieldWhere in /home/anabestani/domains/anabestani.com/public_html/include/dbConnectorClass.php on line 164 Notice: Undefined variable: shart in /home/anabestani/domains/anabestani.com/public_html/include/dbConnectorClass.php on line 176
pdf

قصه نویس

ننه شیرمو حلالت نمیکنم اگه به خاطر این قصه ها ازدرس بیفتی؟!..آخه این کاغذ پاره ها که برات نون و آب نمیشه پسر!...تو چرا دست بردارنیستی؟ بک ساله میگی قصه هام چاپ میشه حق التا ...چه میدونم مزد میگیری!یک ساله هرچی پول تو جیبی بهت میدم از این کاغذپاره ها میگیری میاری توی اون کارتن انبار میکنی !بعد بابات من تورو با سختی بزرگ کردم اماتو ....آخه بس کن پسر ... بس کن ... مادر همچنان حرف میزد و پسر بدون اینکه سرش را بلند کند تند و تند صفحات روزنامه را ورق میزد. یکی از روزنامه ها قرار بود امروزقصه اش را چاپ کند اما طبق معمول هیچ خبری نبود.حتی صفحه آگهی ها و نیازمندیها رو هم به دقت نگاه کرد.... رضا گفته بود که چاپ قصه مشکلات داره و به راحتی قصه هر بی نام و نشانی روچاپ نمیکنن اما او فکر کرده بود رضا به خاطر تعریف از خودش اینو مبگه و مصمم شده بود قصه بنویسد و بدهد چاپ تا در این زمینه هم ازرضا عقب نباشد.اما به هر دری زده بود هیچ کدام از قصه هایش برای چاپ پذیرفته نشده بود .کلاس اموزش قصه نویسی رفته بود جلسات نقد متعددی شرکت کرده بود و کتابهای زیادی خوانده بود .هر چی پول داشت کتاب و روزنامه و مجله ادبی میخرید .هر هنری در چنته داشت به روی کاغذمی آورد.قصه هایش را خیلی پخته تر و آماده تراز قصه های چاپ شده می پنداشت .اما وقتی نوبت به چاپ آثار او میرسید یا طرح قصه اش ضعیف میشد یا پیامش را از دست میداد . یکی کشش لازم را نداشت و دیگری کشمکش لازم را.و آن یکی از سوژه پیش پا افتاده رنج میبرد. کلاس و درس برایش مفهومی نداشت هر چه بود قصه بود و فصه . حالا خم و چم کار دستش آمده بود و فهمیده بود که برای هرروزنامه ای نباید نامه نه نه من غریبم بنویسد والتماس کند تاقصه اش را چاپ کنند!بلکه با شجاعت سلامی میکرد و قصه را تقدیم مینمود و صریحا میگفت اگر حاضر به چاپ آن نیستند او را معطل نکنند که در روزنامه دیگری کار دارد ! اما هیچ کدام از این نقشه ها کارگر نیافتاد و قصه هایش چاپ نشد که نشد !. ************************ ده دقبقه ای بود که پشت شیشه ایستاده بود و نامش را نگاه میکرد بقیه تجدیدیها هم بودند اما تنها مردودی کلاس او بود .جلو بچه ها نمی شد گریه کرد و الا حاضر بود زار بزند واشک بریزد . همه دورش جمع شده بودند و هر کسی میخواست به نحوی دلسوزی کند و اواز همه بدش می امد !از میان صداهای مختلف صدایی شنید که میگفت روزنامه امروز نوشته مردودیهای امسال می تونند تو امتحان تجدیدی شرکت کنند.و او به سرعت از بین بچه ها خارج شد و بی خداحافظی رفت طرف دکه روزنامه فروشی.هنوز با دکه فاصله داشت که کربلایی بیرون اومد و روزنامه ها رو گذاشت زیر بغلش و گفت :هر وقت چاپ کردند شیرینی ما یادت نره بابا ....و او بی توجه راه افتاد . تمام صفحات روزنامه را ورق زد اما از خبری که شنیده بود اثری نبود ! به خانه که رسید روزنامه را گوشه ای پرت کرد و نشست .خواهر کوچکش گفت:داداش قصه ات رو چاپ کردند ؟....و او جوابی نداد.راضیه روزنامه را برداشت و ورق زد. -: مامان ...مامان...بیا قصه داداش رو چاپ کردن.... روزنامه را از دست خواهرش قاپید! بالای صفحه ادبیات نوشته بود : داستان:..... نوشته :... والسلام. عنابستانی.28/9/1372