وب سایت شخصی علی اصغر عنابستانی

داستان

Notice: Undefined variable: fieldWhere in /home/anabestani/domains/anabestani.com/public_html/include/dbConnectorClass.php on line 164 Notice: Undefined variable: shart in /home/anabestani/domains/anabestani.com/public_html/include/dbConnectorClass.php on line 176
pdf

بزغاله هاي بي بي زهرا

پاشنه هاي گيوه هايش را ور كشيد و استوار پا به راه گذاشت. باد توي كوچه پس كوچه هاي گلي روستا ميپيچيد و زوزه ميكشيد و نم نم باران بعد ازظهر پاييز هوا رو سرد تر كرده بود . صداي شيون بي بي زهرا را تا از كوچه پايين نپيچيده بود مي شنيد. و شكل و شمايل گريانش رو هم رو لب ليوان بالاخانه شان مي ديد. بوي كاهگل و رطوبت هوا رو سخت سنگين كرده بوده بود . ديشب شغال بزغاله قشنگ همسايه شان را دريده بود .وقتي لاشه پاره شده بزغاله را توي حياط حاج ابراهيم ديد ياد بزغاله هاي خودشان افتاد و تصميم گرفت هر جور شده پيداشان كند اما تا حالا كه همه روستا بسيج شده بودند و همنشان را يكي كرده بودند تا گمشده محمد حسين را پيدا كنند هر چه مي گشتند كمتر مي يافتند . 9 تا بز شلوغ و سرحال همه روستا را به خروش آورده بوداما هيچ كس غم بي بي زهرارا احساس نمي كرد. به قنات روستا كه رسيد همه جمع بودند انگار از او مشتاق تر بودند براي پيدا كردن بزها. يكي پرسيد كجاها رو گشتين ؟ -:همه جا رو. از هرچي خونه و كپر و طويله توي دهات بوده گرفته تا هر جا موتور هامون ميرفتن. آخه مگه چند تا بز كجا ميتونن رفته باشن ؟ -:اگه مرده هم بودند بايد پيشان را پيدا ميكرديم ! و ديگري كه ساده تر بود نسنجيده گفت : ها ولي گرگا و شغالاي بيابون استخوناي اونارو هم روي زمين نميگذارن !و بقيه خشم آلود نگاهش كردند و او خجالت زده سر بزير انداخت و محمد حسين هيچ نگفت ! به مشورت ريش سفيدا و گرم و سرد چشيده ها قرار شد چند نفر با موتور به دهات اطراف خبر برسونندو از گله هاي گوسفنداشون سراغ بگيرند و بقيه هم پاي پياده پاشنه هاي كفشها رو بالا بدند و بزنند به كوه. حاج محمد ميگفت بز وقتي از گله وا بمونه به كوه ميزنه محمد حسين تنهاي تنهاچوبدستي بزرگش رو برداشت و كوهي رو نشون كرد و راه افتاد . تقصير گم شدن بزغاله رو انداخته بود لنگ زنش.بي بي زهرا گوسفندا رو سپرده دست علي كه :اينها رو ميرسوني به گله بعد ميري از چاه آب ميكشي و سبوسها رو آب ميدي و بعد علف ميچيني مياري خونه! و علي كه بار كلي كار بدوشش بوده گوسفندارو نرسيده به آغل گله رها ميكنه و بزها كه بازيگوش ترن راهشون رو كج ميكنند وديگه پيداشون نميشه . خورشيد آهسته آهسته غروب ميكرد و او همچنان مي رفت .نه زمينهي شيار شده و خاك نرم از سرعتش كم ميكرد و نه سنگلاخهاي كوه اما هيچ اثري از بزها نبود كه نبود . باد مثل شلاق به صورتش مي خورد و مثل گرگ زوزه مي كشيد. دور ترها نورهاي متحركي ميان بيابان ديده مي شد. نور فانوسهاي اهالي بود كه دنبال بزغاله مي گشتند و تازه يادش آمد كه خودش فانوس بر نداشته و باز از دست بي بي زهرا ناراحت تر شد . زنش وقتي رفته بود توي گله كه گوسفنداشون رو بدوسه ديده بود از بزها خبري نيست . ناله و شيونش رو همه اهالي شنيده بودند و محمد حسين ناراحت. هم از گم شدن مالش و هم از بي فكري زنش. صدايي شبيه صداي بز از فاصله اي نزديك به گوشش خورد اما هيج نيافت .اشتبه كرده بود باد توي اين شب تاريك دشمن سختي بود .اما سخت تر ازر اون دو تا چشم سفيد و ترسناك بود كه خيره نگاهش ميكردند. شايد يكي از بزهاشان باشد. جلوتر رفت و او عم عقب تر رفت طبيعي است بترسد . شاد شده بود از يافتن بزها . تند تر قدم برداشت و او زوزه اي آهسته بر كشيد محمد حسين پا عقب كشيد : لعنت بر من كه جراغ بر نداشته ام !.زوزه اش بقيه را هم به آنسو آورد .گرداگردش را چشمان سفيد و براق احاطه كرده بود : كي گفته توي اين همه گرگ چند تا بز زنده مي مونند؟! بزهاي محمد حسين زير يك تخته سنگ از ترس كز كرده بودند و صداشان در نمي آمد و گرگها اطرافشان حلقه زده بودند و آهسته آهسته نزديكتر مي شدند .آن كه جسور تر بود جستي زد و اولي را به دندان گرفت . محمد حسين با چوبدستش محكم به سر گرگي كوفت كه به طرفش حمله آورده بود .اگر نمي جنبيد و همينطور فكر و خيال ميكرد ..... ! ياد بزغاله حاج ابراهيم افتاد و ياد بي بي زهرا كه التماس كرده بود : ولش كنيد به خاطر چند تا بز خودتون رو به خطر نندازيد و او با مشت زده بود توي صورت بي بي كه :اون بزه سرمايه زندگي منند بايد پيدا بشن و بي بي زهرا ناله سر داده بود و او بي توجه آمده بود دنبال بزهايش. حلقه محاصره گرگها تنگتر شده بود و نور فانوسها دور تر .. محمد حسين فرياد زد فريادزد و فرياد زد .گرگها وقت را از دست ندادند و حمله كردندو او با چوبدستي اش پاسخ گفت .يكي از پس ديگري . چپ و راست . جلو وپشت سر.حمله وحشيانه گرگهاي گرسنه و آخرين تلاش انسان براي حفظ جان . ناگهان چوبدستي اش شكست!صورتش چند جا خراش برداشته بود و دست و پا و پشتش چندين جا .خستگي امان ازاو بريده بود و با چوبدستي شكسته مقاومت بي فايده . چند ضربه ديگر هم زد گرگي از پشت به او حمله كرد و شانه اش را به دندان گزيد .زانوهاي مردانه اش خم شد و سرش پايين افتاد و از حال رفت.... چشمانش را كه باز كرد حاج ابراهيم از پله هاي خانه شان بالا مي رفت و او روي پشتش سوار.صداي بزهايش را شنيد و برگشت توي حياط را نگاه كرد آنها توي آغل لم داده بودند و محمد حسين را تماشا ميكردند .چشمانش را بست و سرش را روي دوش ابراهيم گذاشت صداهاي مبهم شيون و زاري به گوش ميرسيد و او فقط در فكربزها بود كه نتوانسته پيداشان كند و حالا حتما خوراك گرگها ميشدند. دوباره كه به هوش آمد بي بي زهرا بالاي سرش نشسته بود .گوشه چشم و صورتش كبود بود .چشمانش قرمز و پر اشك و لبانش خندان. -: بزا پيدا شدن محمد حسين . شما از اولش مي خوسته خونه خودمون رو بگردين رفته بودن توي كاهدون و تا تونسته بودند از كاهها خورده بودند و بعد هم خسبيده بودند و چون در بسته بوده نتونستند بين بيرون . خودم پيداشان كردم وقتي رفتم كاه بردارم براي الاغمان. راستش اول ترسيدم آخه اونجا خيلي تاريكه ! نميدونم كدوم خدا پدر نيامرزي در كاهدون رو از بيرون قفل كرده بود! محمد حسين وقتي دنال بزها ميگشت ديد در كاهدون بازه و باز لعنت فرستاد به زنش و بعد اون از بيرون قفل كرد . بزها با شكم سير توي آغل لميده بودند و محمد حسين خسته از پر حرفي زنش و زخمهاي تنش دوباره چشمهايش را روي هم گذاشت. عنابستاني.25/6/1370