وب سایت شخصی علی اصغر عنابستانی

شعر

pdf

باز باران

این روزها بیست و چهارمین سالروز زلزله رودبار و منجیل است  که منجر به پرپر شدن بیش از 40 هزار نفر از هموطنانمان گردید به یاد همه آن عزیزان این شعر قدیمی تقدیم میگردد.

یاد همه درگذشتگان گرامی باد

باز باران

با ترانه

میخورد بر خانه...

نه ، زباران نه

سخن کوتاه باید کرد

باز لرزش

لرزش ایران ویران

توی جنگلهای گیلان

گشت پیدا ، گشت پیدا

یادم آید روز لرزش

کودکی غمدیده بودم

غرق در رویای شیرین

میگذشتم از میان جنگل انبوه و تاری

می دویدم اندرون قصر سیمین

دور میگشتم زبابا

باز میگشتم به آغوشش دوباره

بوسه ها می زد به رویم مادر من

ناگهان آمد صدایی

چشمهایم را گشودم

ناله بود و آه و فریاد

ضجه ها می آمد از باد

آنچه بود آنجا خرابی بود و ویرانی و بیداد

متکایم سنگ و خاشاک و لحافم آجر و تیر آهن و خاک

بارها فریاد کردم :

کو پدر کو مادر من ؟

قصر سیمینم کجا رفت ؟

جنگل سبز خدا کو ؟

دست مهری آجری برداشت از پیش نگاهم

در شعاع نور تابان چهره ای در هم شکسته

گشت پیدا ، گشت پیدا

نه نبود این چهره بابا

کو پدر؟ کو مادر من ؟

چهره آن مرد خسته یادم آورد آن زمان

بابای خوبم چند متری آنطرفتر

زیر خرواری ز خاشاک ،

غمزده آرام خفته!

مادرم هم در کنارش .

من چرا پس زنده هستم؟

این زمان آوای ناجی زنگ زد در گوشهایم

جان من ای کودک من !

زندگی سخت است اما

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن !

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا

 

                                   عنابستانی ، تیرماه 1369